زندگیمو باید از کجا شروع کنم حدود 4 سال پیش تو یه مهمونی دوستانه با پسری آشنا شدم که دو سال از من کوچکتر بود اولش به خاطر سنش نمی خواستم باهاش دوست بشم چون خیلی روی این مساله تعصب خاصی داشتم و به نظرم کار خیلی چیپی میومد ولی چون چند وقت بود با دوست پسر قبلیم به هم زده بودم و به اصرار دوستام که نیما خیلی پسر خوبیه و خانواده خوبی داره شمارشو گرفتم راستش از قیافش و تیپش خیلی خوشم اومده بود ولی به خاطر تعصبم که کوچکتر از منه بهش زنگ نزدم یک هفته ای از این موضوع گذشت که یک بار که با مامانم رفته بودم بیرون دیدمش یعنی اون تا منو دید خودشو تو مسیر راه من قرار داد منم تا رسیدم خونه نتونستم دووم بیارم و بهش زنگ زدم و با هم قرار گذاشتیم راستش من قبل از اون دوست پسرای زیادی داشتم گفتم نیما هم مثل یکی از اوناس اونم بالاخره ولم می کنه ولی من برای اون اولین دوست دختر بودم و خیلی زود بهم وابسته شد و یک ماهی از دوستی ما نگذشته بود که ازم خواستگاری کرد منم چون میدونستم با اعتراض خانوادم مواجه میشم غیر مستقیم بهش گفتم نه و اشتباهی که کردم ایندوستی رو 4 سال ادامه دادم بماند که سر قضیه دوستی من و نیما چقدر با خانوادم درگیر بودم و همه خواستگارای خیلی خوبی که برام میومد رو رد می کردم و سر اومدن هر خواستگاری کلی با خانوادم دعوام میشد راستی بگم که من از بچگی عاشق این بودم که شوهرم پزشک باشه چون تمام خانواده من پزشکی خوندن و از بچگی ارزوی من این بوده که شوهر دکتر داشته باشم بماند که حساب کتابام با هم جور در نیومد و شاید تو این 4 سال با زندگی خودم و نیما بدون منظوربازی کردم هر وقت می خواستم دوستیمونو تموم کنم نه من طاقت میاوردم نه اون با اینکه اخلاق من اصلاً خوب نیست ولی تواین مدت نیما برام هیچی کم نگذاشت خلاصه بگم اینقدر لوسم کرده که صدای همه در اومده و همه بهم میگن خیلی خودخواه شدی نیما به خاطر من از هیچ کاری دریغ نمیکنه کافیه لب تر کنم بگم چیزی رو می خوام سریع برام آماده میشه اینقدر بهش وابسته شدم که بدون اون حتی جورابم نمی تونم بخرم تا اینکه چند ماه پیش به خاطر همین ناراحتی ها و خودخوری ها سر این مساله من مریضی ام-اس گرفتم و یک هفته تو بیمارستان بستری بودم نیما هر روز ملاقاتم میومد و برام گل و کادو میاورد تا جایی که دل مامان بابام کمی نرم شد و فهمیدن که نیما واقعاً یک فرشتس بماند ولی چند وقت پیش یک خواستگار برام اومده که باب دل خانوادمه پسره دکتره و باباشم یکی از پزشکای معروف تهرانه و کلی مایه دار البته بماند که وضع خانوادگی ما هم کمتر از اونا نیست چون منم پدر و مادرم پزشکن و تو خونه تو رفاه کامل بودم یعنی واقعاً خیلی برام پول مهم نیست به قول دوستام من خیلی آدم مدرک گرایی هستم نیما خودش لیسانسیه برقه و باباش دندانساز و وضع مالی خوبی خودش داره و به قول معروف دستش به دهنش می رسه ولی این خواستگار جدید هم خودش دکتره هم پدرش و هم از نظر وضع مالی یک سروگردن بالاتر و طبعاً خانوادم با خواستگار جدید موافق هستن و میخوان یک داماد با تحصیلات بالا داشته باشن منم موندم سر دوراهی از یک طرف احساسی نیما رو دوست دارم و از نظر عقلی خواستگارمو عقل و احساسم یکی شرقه یکی غرب با هر کدوم ازدواج کنم یک کمبودی تو زندگیم احساس می کنم البته شایدم خواستگارم با این مریضیه من نتونه کنار بیاد البته ms من درجه یک هست یعنی در حد خیلی کم . فقط میدونم ناراحتی اصلاً برام خوب نیست و مریضیم رو پیشرفت میده .خواهش میکنم بهم بگین چکار کنم نمیتونم خودم تصمیم بگیرم می دونم اشتباه کردم که دوستی با نیما رو 4 سال ادامه دادم ولی بهر حال اشتباه کردم لطفاً بهم بگین چکار کنم چون اینقدر بهم ریخته هستم که فکر میکنم مریضیم داره پیشرفت میکنه فقط خواهش می کنم بهم نگین که خودت تصمیم بگیر چون نمی تونم. مرسی از اینکه وقتتونو در اختیار من گذاشتین لطفاً راهنماییم کنین
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:6  توسط پیمان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:1  توسط پیمان
|
Salam:
Emrooz Baratoon 1 Music Jadid Az (Ali Hosseini Feat Alireza) Baratoon Gozashtam Ke Download Konid.>>>HAMED<<<

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:44  توسط پیمان
|
تو هواپیما نشسته بودم می رفتم تهران برای ملاقات تصمیم رو گرفته بودم خیلی وقت بود داد خواستمم داده بودم فقط منتظر بودم تا کارشو تا دادگاه تجدید نظر برسونم دیگه نمی شد تحمل کرد همه چی رو باخته بودم زندگیم تباه شده بود من مونده بودم با تنها دخترم اون برام خیلی وقت بود مرده بود فقط نمی تونستم نامردی کنم و تو این موقعیت تنهاش بذارم هر چند اون در حق من خیلی نامردی کرده بود ، خیلی من بخاطر کارهای او نتونستم دانشگاهمو تموم کنم خونه پدریموتوبهترین جای شهر به مبلغ ناچیز فروخته بودم تا قرضاشو بدم مادر بیمار و خواهرمو مجبور کرده بودم تا از خونه به اون بزرگی برن بشینن تو یه آپارتمان هر چی رو که جمع کرده بودم و داشتم ولی اون چیکار کرده بود هیچی فقط بدهکارو هرجا که بودیم به جون من انداخته بود و رفته بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:55  توسط پیمان
|
قصه از اونجا شروع ميشه که دختری به اسمه دريا همراه با خانوادش برای مسافرت به بابلسر ميرن ، اون دختر 16 سالش بيشتر نبود(سال 77) 1 دختره فوق العاده شاد و شنگول که هيچ غمی تو دنيا نداشت .هميشه هرچی خواسته بود بدون هيچ محدوديتی در دسترسش بود و از اونجايی که بچه اول خانواده بود هميشه و همه جا حرف ، حرف اون بود.(اينا رو گفتم که بدونين تو زندگيم هيچی کم نداشتم نه از لحاظه عاطفی و نه از نظره مالی )خلاصه 1 هفته ای از مسافرتشون ميگذشت،دريا با خواهرش کناره ساحل نشسته بودن که ديدن يک پسره که خيلی هم خوش تيپ هستش با خانوادش اومدن کناره ساحل ، از همون لحظه شيطنته دريا و خواهرش گل کرد و رفتن تو نخه پسره که اسمش اميد بود . اميد هم که بدش نيومده بود هی اشاره ميزد که اونا باهاش برن اونطرف و صحبت کنن ولی دريا و خواهرش که فقط ميخواستن بگن و بخندن محلش ندادن و رفتن . بعد از ظهرش که برای ديدنه غروبه افتاب اومده بودن دوباره اميد اومد وخلاصه سره صحبت باز شد اون خودشو معرفی کرد و دريا و خواهرش هم همين طور.اميد پرسيد کجايی هستن واونها هم گفتن مشهدی و از اونجای که همشهری بودن خيلی اظهار خوشحالی کرد ، اميد 2 سال از دريا بزرگتر بود اونا با هم قرار گذاشتن تا رسيدن مشهد با هم تماس داشته باشن .اينطوری شد که دوستی اونا شروع شد .دوستی که 8 سال طول کشيد .ولی چه فوايده که يا اميد دور بود و يا دريا چون هنوز 6 ماهی از دوستيشون نگذشته بود که دريا برای زندگی همراه با خانوادش رفت کيش. و از اونجای که خيلی عاشقه اميد شده بود تو اين مدت سعی کرد واحد های درسيشو پاس نکنه تا بتونه به بهانه امتحاناش هر 3 ماه يک بار بره مشهد . و يا اميد هر 6 ماه بياد کيش.اينجوری بود که 5 سال از دوستيشون گذشت و دريا هر روز عاشق تر از روزه قبل ميشد و با اينکه تو کيش بهترين موقعيتها رو داشت ولی به عشق اميدش پايبند بود تا روزی که از دوست اميد شنيد که اميد و با چند نفر تو خونه تيمی گرفتن ، دنيا رو سرش خراب شد اخه چرا بايد کسی که اين همه ادعاش ميشد که هيچ کاری نميکنه اين همه بی معرفت باشه .دريا هرچی تماس ميگرفت اميدو پيدا نکرد تا واقعيتو متوجه بشه و تصميم گرفت از اميد بکنه .......تا چند وقت جوابه تلفون هاشو نداد ولی اميد دست بردار نبود و کارشو توجيح ميکرد و ميگفت اون مدتی که نبودم تهران بودم و دسترسی به تلفن نداشتم.از اونجايی که دريا هنوز هم عاشقه اميد بود خطاشو ناديده گرفت و با اميد بعد از گذشت 1 سال دوباره دوست شد. دريا هم تصميم گرفت فکره ازدواج با اميد نباشه ولی باهاش دوست بمونه چون خودش هم نميتونست دوری اميد و تحمل کنه اخه تمامه زندگيش بود.ولی اميد کلی عاشق تر شده بود و دنيای قشنگی رو برای دريا ترسيم ميکرد اينقدر گفت و گفت تا دريا بيچاره خر شد حرفاشو باور کرد با اينکه از لحاظه شغلی بهترين موقعيتو داشت (کارمنده 1 شرکته دولتی با ماهی 400 تومان حقوق سال 81)ولی بخاطره عشقش به اميد استعفاء داد چون اميد دوست نداشت کيش زندگی کنه و ميگفت فقط مشهد، بماند که دريا چه سختی های کشيد تا خانواده رو راضی کرد که اجازه بدن با اميد ازدواج کنه (چون ميگفتن اميد نه تحصيلات داره و نه آينده معلوم )ولی آدمه عاشق کوره،دريا خودشو اينجوری قانع ميکرد که با عشق همه چی درست ميشه نميدونست.......... اونا با هم ازدواج کردن 6 ماه خيلی خوش بودن جفتشون با هم کار ميکردن تا بتونن فردای بهتری بسازن ولی 1 دفعه همه چيز بهم ريخت اميدی که شبا با دريا 2 تا فيلمو تماشا ميکرد اول فيلم چرتش ميگرفت به دريا کم توجه شده بود اميدی که ميگفت من اگه دست رو تو بلند کنم خودمو ميکشم دريا رو پرت کرد تو شيشه های ويترين مغازه و پاش 5 تا بخيه خورد .اميدی که ميدونست دريا برای مامانش جونش در مياد ولی فقط بخاطره اميد که تک پسره و دوريش برای خانوادش سخته حاظر شد بره مشهد ، مامانه دريا رو فحش ميداد جلوی ديگران دريا رو بخاطره کوچک ترين حرف کتک ميزد.اميد داشت خودشو از چشمه دريا مينداخت ولی دريا همه چی رو تحمل ميکرد شايد که درست بشه ولی بعد از 2 ماه فهميد که نه اين اميد ديگه اميد دريا نيست اميد معتاد شده بود اون هم به چی به کريستال يا همون شيشه . باورش خيلی سخت بود .ولی کاری از دسته دريا بر نميومد بايد ميذاشتش ميرفت و همين کار رو هم کرد . اومد کيش درخواسته طلاق داد 2 سال با اميد جنگيد تا تونست طلاقشو بگيره . ولی 1 چيزی بهش ثابت شد که هرکی ميگه عاشقته دورغ ميگه هرکی ميگه دوست داره دروغ ميگه و الان تنها آرزويی که داره اينه که روزه عذاب اميدو ببينه چون هيچ بدی در حقش نکرد ولی خيلی بدی ديده خيلی دلشو شکوندن و اين رسمش نبود چرا آدما قدره 1 عشقه پاکو نميدونن دريا برای اميدش جونشو ميداد ولی چرا اينطوری شد کی ميتونه جوابشو بده دريا در حقه هيچ کسی بدی نکرده بود اين نتيجه چی ميتونه باشه .....خواهش ميکنم از همه، با ديده باز انتخاب کنين طرفه مقابلتونو چون عشق همه چيز نيست تو زندگی منطق حرفه اولو ميزنه پس زود تصميم نگرين.
اميدوارم اميد هيچکسی نا اميد نشه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:14  توسط پیمان
|
تجربه نشون داده که روی حرف پسرها نميشه حساب کرد ! تجربه نشون داده که پسرها عمدتا تنوع طلب هستند و خيلی سخت قانع ميشوند ! تجربه نشون داده که پسرها برای رسيدن به چيزی حاضرند دست به هرکاری بزنند ! تجربه نشون داده که پسرها در مورد دوستان همجنس خود هيچ تضمينی در مورد رفاقت ندارند ! تجربه نشون داده که پسرها برای ايجاد امنيت برای gf خودشون حاضرند دست به خودکشی های مصلحتی بزنند! تجربه نشون داده که پسرها برای عاشق شدن خيلی ساده هستند و راحت گول ميخورند! تجربه نشون داده که پسرها 90% از دخترها کمتر در مورد چيزی تلاش ميکنند!و نتيجه ی بهتری هم ميگيرند ! بخصوص در مورد درس ! تجربه نشون داده که پسرها اگه در واقعيت به چيزی نرسند شروع به رويا پردازی ميکنند!و در خيال به آن ميرسند! تجربه نشون داده که پسرها عمدتا ( نه همگی) در برخورد اول چهره ی ساختگی از خود نشون ميدهند! ولی در مورد دخترها ! : تجربه نشون داده که روی حرف دخترها تا وقتی که پای پسر ديگری ميون نباشه خيلی ميشه حساب کرد ولی متاسفانه هميشه پسر ديگری وجود داره !!!!!!! تجربه نشون داده که دخترها تنوع طلب تر از پسرها هستند !اگه ليست بگيريم ! يه پسر اگه خوش شانس باشه روزی 1 شماره ميتونه به يه دختر بده ! ولی يه دختر در يک روز شايد 200 تا شماره از پسر بگيره !!! تجربه نشون داده که دخترها برای رسيدن به چيزی دست به کار فيزيکی نميزنند ! ولی هر کلک يا حقه ای که بتونند رو اجرا ميکنند ! تجربه نشون داده که دخترها فقط از روی مصالح خود با دوستان همجنس خود ارتباط دارند( شايد کمبود امکانات ! تجربه نشون داده که دخترها برای فهميدن دوستی طرف مقابل صحنه سازی های مصلحتی ميکنند! در مورد پسرهايی که باعث مزاحمت و رنجش حاج خانوم شده اند صحبت ميکنند !) تجربه نشون داده که دخترها ديرتر به کسی اعتماد ميکنند و بيشتر گول ميزنند تا گول بخورند ! تجربه نشون داده که دخترها بيشتر بخاطر حسادت نسبت به کسی ، در مورد کاری تلاش بيشتری ميکنندحتی در مورد غيبت کردن ! تجربه نشون داده که دخترها بيشتر از پسرها از واقعيت فرار ميکنند ! تجربه نشون داده که دخترها در همون برخورد اول استراتژی خود رو در مورد ارتباط با يک پسر تعيين ميکنند !برخورد يک دختر در بار اول فوق العاده انعطاف پذير است ! در حالی که در دفعات بعدی برخورد يک دختر بر حسب شناختی است که از همون برخورد اول بدست آورده !!!!!حتی اگر اين شناخت ناقص باشد
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 14:34  توسط پیمان
|
ازهمان کلاس سوم راهنمایی برایم خواستگار پیدا شد ولی مادرم اجازه ورود آنها را به خانه نداد می گفت دخترم باید درس بخونه تا دیپلمش را بگیره بعد ازدواج کنه. دیپلمم را که گرفتم کلاس خیاطی می رفتم که پسری با موتورتا در خونه دنبالم اومد و فرداش اومدن خواستگاری. احساس خیلی خوبی داشتم و بعد از 3 بار رفت وآمد درست همون موقع که داشتم به ازدواج با او که شرایط خیلی خوبی داشت فکر می کردم جواب مثبت می دادم آنشب با خودم کلی فکر کردم این هدف من نبود آرزوی من رفتن به دانشگاه بود خلاصه فرداش نظرم عوض شد و جواب رد دادم. همه تعجب کرده بودند اینگونه بود که دور ازدواج رو خط کشیدم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 14:31  توسط پیمان
|
سال 77 بود من هم 19 سال داشتم تا حالا با هيچ پسري آشنا نشده بودم و خيلي خجالت مي كشيدم اگر هم كسي بهم پيشنهاد مي داد آنقدر سرخ و سفيد مي شدم كه مي فهميد تازه كارم و ولم مي كرد . سال 76 ديپلم گرفته بودم و دنبال كنكور نبودم با اينكه درسم خوب بود.
خلاصه 2 سال بود با دختر خالم كوهنوردي مي كرديم ( جمعه ها) و همه جا مي رفتيم البته حرفهاي نه اينكه 10 صبح بريمو 11:30 برگرديم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 13:17  توسط پیمان
|
من 25 سالمه و داستان من برمي گرده به سن 21 سالگي ، من اون موقع شاغل بودم كه يك روز برادر رئيسمون ( م ) اومد محل كارمون و من اونو ديدم به نظر پسر سنگين و متيني مي اومد ( در ضمن اون هم 21 سالش بود و دانشجو بود ) نميدونم چرا من از همون روزي كه ديدمش ازش خوشم اومد ولي به روش نمي آوردم تا اينكه يه روز اتفاقي من و اون با هم از اداره خارج شديم و هر دو تنها بوديم و چون من و قبلا ديده بود از من خواست كه همراهيش كنم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 12:37  توسط پیمان
|
دوران دبیرستان رو برعکس تمام دخترای دیگه که عاشق میشن و درگیر ا
حساسات، بدون مورد خاصی گذروندم. به جز شیطنت های خاص اون
دوران که تلفنی با پسرا حرف بزنم و قرارهای گذری بزارم اتفاق دیگه ای
پیش نیومد.
ادامه داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:35  توسط پیمان
|